توده گی (یا تعطیلات نوروزی را چگونه گذراندید؟)

حوصله تبریک گفتن به هیچ کسی را نداشتم و دو روزهم از عید گذشته بود چاره ای هم نبود لا اقل باید پاسخ بعضی تبریک ها را می دادم حالم از این پیامک های تکراری شب عید برهم می خورد ترجیح می دادم همینطور تعطیلات عید را به بطالت بگذرانم مثلا بخوابم یا این که وقتم را پای تلوزیون یا اینترنت هدر بدهم و کارهایی از این دست بکنم گر چه دیگر یک جورهایی فیس بوک و بالاترین حس تهوع به من می داد درضمن دچار یک جور تیک عصبی هم شده بودم پلک چشم چپم ناخودآگاه تکان می خورد من هم سعی می کردم فراموشش کنم یا این که به آن بی توجه باشم ولی هر چه بیشتر بی اعتنایی می کردم آن هم بیشتر خودش را نشانم می داد . دفتر تلفن موبایلم را بررسی کردم باید تبریک می گفتم ابتدا کسانی را که برایم راحت تر بودند بعد بقیه را همینطور که پلک چشم چپم همینطور تکان می خورد فرستادم وبدین ترتیب یکی از قسمت های دشوار عید نوروز را پشت سر گذاشتم . یکی از اتفاق های عجیب امسال این بود که احساس می کردم که کلا به یک توده تبدیل شدم و از حالت انسانی خارج شدم و طبیعتا بیشتر فکر می کردم یک توده هستم تا یک آدمیزاد مثلا یک توده مولکول یا یک توده ای متشکل از یک ماده با چگالی زیاد یا نه یک جور توده ای که پلک چشم چپش می زند یک توده ای که دارد تعطیلات عید اش را به بطالت می گذراند یک توده ای که دهه هشتاد شمسی را سپری کرده و احتمالا می خواهد دهه نود را نیز سپری کند در واقع یک توده ای که در دهه هشتاد هیچ غلطی نکرده است و احتمالا در دهه نود شمسی هم هیچ غلطی نمی کند یک توده با یک سری حساسیت های گند و گه که هیچ جور نمی تواند آنها را از خودش پاک کند و ممکن است هر لحظه به سراغش بیاییند حتی در عید نوروز درست زمانی که اصلا انتظارش را ندارد و باعث شود این مزخرفات را بنویسد.

بی قراری

آن شب خواب دیدم کسی از آشنایان به کمک احتیاج داشت ولی همه به طرز عجیبی به او بی تفاوت بودند من مستاصل از خانه بیرون آمده بودم . هوا مانند اغلب خواب هایم گرفته بود مثل صبح زود یا دم غروب با این تفاوت که نه تاریک می شد نه روشن تر جوری که تشخیص زمان برایم ممکن نبود . سراسیمه به دنبال وسیله ای می گشتم اما در خیابان هم همه به من بی تفاوت بودند و هیچ کس به من توجه نمی کرد و من باز هم ناامیدانه تلاش می کردم . سعی کردم با وعده پول بیشتر کسی را راضی کنم اما بی فایده بود ولی باز به تلاشم ادامه دادم مدت ها به همین منوال گذشت . و من شروع به حرکت در یک پیاده رو به شدت تنگ – با فضایی به شدت سیاه و سفید – کردم . بیشتر آدم ها خلاف جهت من درحرکت بودند جوری که حس می کردم می خواهند مانع حرکت من شوند . مدام به من برخورد می کردند در این حین هر از چند گاهی مردان یا زنانی از من طلب کمک می کردند اما من بی تفاوت از کنار آنها می گذشتم و در دلم به همه چیز و همه کس ناسزا می گفتم که چرا در این موقعیت این قدر گدا به سراغ من می آید و جالب اینجا بود که چرا در میان این همه آدم فقط از من طلب پول می کردند و اینجا بود که حس کردم بلاخره چند نفری هم به من اعتنایی می کنند . در این میان احساسم به آدم های دور و برم به شدت به واقعیت نزدیک بود همه را آدم های جاکش بی مصرفی می دانستم که حال من را بر هم می زدند و نسبت به تک تکشان احساس تنفر می کردم و فکر می کردم این ها عامل بد بختی من هستند به هر حال با تمام توان ام به راهم ادامه می دادم ولی کماکان هیچ فایده ای نداشت باز هم به کناره خیابان آمدم و دوباره سعی در پیدا کردن وسیله ای کردم ولی بی فایده بود دیگر کاملا ناامید شده بودم به گوشه ای رفتم سرم را بین دست هایم گذاشتم و شروع به گریه کردن کردم در همین حین از خواب بیدار شدم جالب اینجاست در آن لحظه به این فکر کردم که در این چند وقت چقدر دلم می خواست گریه کنم و نمی توانم بگویم در آن لحظه حس بدی داشتم . بعد به این فکر می کردم که چقدر اتفاقاتی که در خواب برایم روی داده بود به نظرم عادی می آید یعنی تمام آن مسائل روزمره که صبح تا شب با آنها سر و کله می زدم مثل آدم ها و مشکلات و بدبختی ها یک جورهایی همه از همین جنس هستند دیگر خواب و بیداری چندان تفاوتی با هم نمی کنند فقط درگیر یک جور تکرار شده ام یک لوپ یا یک همچین چیزی البته تکرار واقیعت زندگی نیست شاید صورت یا فرم امنیت و خوش بختی نیز باشد یعنی شاید همه اینها باعث خوش بختی باشد و باید یک جور هایی احساس خوش بختی کنم که که فقط همین معضلات است که تکرار می شود و باید به خاطره همین احساس امنیت و شادی نیز بکنم که این روز ها بدبختی جدیدی اضافه نمی شود.

تکرارشدگی

فعلا تخت ام تبدیل به مکانی شده است که بیشتر ازنصف شبانه روز را در آن سپری می کنم . احساس عجیبی به تختم دارم تمام اتفاقاتی که در نیمه دیگر شبانه روز در زندگی ام جاری است این بار دوباره در تخت تکرار می شوند همان سرو کله زدن ها همان سگ دو زدن ها همان آدم ها و بد بختی آنجا است که چنان درگیرخواب می شوم که گاهی تفکیک خواب و بیداری برایم دشوار می شود یعنی انسانی را متصور شوید که مرز بین خواب و بیداریش را گم کرده است یعنی تمام خطوط محو می شود درست تبدیل می شوم به خودخودم چنان که دیگر تفاوتی بین رویایم و زندگی ام نمی توانم قایل شوم .می شوم همان موجود بی خاصیت که گاهی حتی تحمل جسم بی قواره خودش را هم ندارد و جنازه وار خود را به این سو و آن سو می کشاند درست همان چیزی که هستم .گاهی فکر می کنم کاش لااقل در رویا تبدیل می شدم به چیزی که دوست داشتم باشم ولی باز مساله بغرنج تر می شود چون از آن هم درک درستی ندارم ولی فکر می کنم اگر خوابم رویای فراموشی هایم می شد آن وقت بود که دلم می خواست بخوابم چنان عمیق که دیگربیدار شدن از آن به این راحتی ها نباشد .به هر حال خیلی بهتر از این خواهد بود که در خوابت هم مجبور به زندگی کردن باشی اصلا کاش می شد به هیچ چیز فکر نکرد و فقط زندگی کرد . ولی اشکال کار اینجاست که به طور پیوسته تکرار می شوی البته تکرار شدنی که خودهیچ اراده ای در آن نداری یک جور تکثر عذاب آور مثل این که به زور بخواهند چیزی را حالیت کنند حالا هر چه بخواهی فریاد بکش داد بزن گریه کن عر بزن که به جان عزیزت فهمیدم به خدا فهمیدم ولی نه مگر ممکن است به این زودی ها خلاص شوی حالا حالا ها باید بدوی باید ادامه دهی …….

بیست و پنج سالگی

این روزها که در آستانه بیست و پنج سالگی قرار گرفتم یک جور وحشت گریبان ام را گرفته است فکر می کنم به عنوان کسی که _ در بهترین شرایط _ یک سوم عمرش را طی کرده است ( البته هرگز به سی و پنج سالگی هم فکر نمی کنم چه برسد به هفتاد و پنج سالگی ) چه غلطی در این زندگی مزخرف اش کرده است نمی دانم و به هیچ نتیجه ای هم نمی رسم. حالا که به پشت سرم نگاه می کنم فکر می کنم انتخاب دیگری هم نداشتم . همه اش همین بوده و این شاید ادامه دادن رابرایم مشکل ترمی کند. گاهی فکر می کنم برای من خیلی زود است که در این سن دچار این حس شوم اما خوب چه باید کرد. شاید زمانی انتظار بیست و پنج سالگی را می کشیدم ولی جالب این جاست که در بیست وپنج سالگی انتظار هیج چیز دیگری را نمی کشم و این که خودم ازخودم هیج توقعی ندارم برایم آزار دهنده شده است. شاید قدیم بهتر بود لا اقل یک امید واهی داشتم اما حالا این امید واهی را هم از دست داده ام .
همیشه از روز تولدم بدم می آمده .آخرین تولد را هم احتمالا مادر ام برایم گرفته است اما یادم نیست کی ؟ قطعا مهدکودک بوده ام یعنی فکر می کنم زمانی یکی از پر اهمیت ترین مساله هایم بود ولی مدت هاست که احساس خوبی به آن ندارم. یعنی جدی تر که به آن فکر می کنم می بینم وقتی وجود خودم هم برایم غیر قابل تحمل است دیگر چه چیزی را جشن بگیرم. خوب امسال هم این پایان نامه لعنتی کادو تولدام بود یکی دو هفته را باید به خر کاری بگذرانم . راستی یک کادو دیگر هم دارم یک بغضی هست چند وقتی است همراهی ام می کند اما جایی برایش پیدا نمی کنم شاید هم کسی را برایش پیدا نمیکنم .این روزها سریع اشکم جاری می شود مثلا فیلم هندی هم ممکن است باعث گریه ام شود .یک سالی بود اینطور نشده بودم آخرین بار بالش را گذاشته بودم جلوی دهانم که صدا طبقه پایین نرود و چنان عر زدم که احساس خفه گی می کردم. اما هیچ جور نمی توانستم جلو خودم را بگیرم ولی شاید باور کردنی نباشد که بگویم تجربه بدی نبود. فقط یک لحظه ترسیدم فکر می کردم که دیگر نتوانم جلوی خودم را بگیرم و شاید همین ترس کمک ام کرد .به هر حال بد نبود به اندازه یک سال پوست کلفت شدم. 

در ساعت پنج بعداظهر

شال گردان ام را پوشیدم کلاهم را سر گذاشتم پالتو ام را تنم کردم ولی چتر بر نداشتم دوست داشتم زیر برف راه بروم دست هایم را توی جیبم کردم خم شدم و زیر برف تند تند شروع به راه رفتن کردم آن لحظه به این فکر می کردم که چند وقت از آخرین تماس مان گذشته است شاید یک هفته شاید هم بیشتر دیگر چه اهمیتی داشت به هر حال همه چیز تمام شده بود نمی دانم چرا این وقت ها آدم دلش می خواهد به این چیزها فکر کند به اطرافم نگاه کردم همه داشتند فرار می کردند ولی معلوم نبود از چه چیزی؟ از برف بود که فرا می کردند یا این که شاید دلشان نمی خواست به این مسایل فکر کنند شاید هم از خودشان فرار می کردند به هر حال به  قدم زدن نوستالژیک ام ادامه دادم ساعت پنج بعد از ظهر قرار داشتم درست در ساعت پنج بعد از ظهر باید می رفتم پیش این مردک روانکاو و یک ساعت از وقتم را به سرو کله زدن با او می گذراندم .
البته باید اعترف کنم که یکی از جالب ترین جلساتمان بود از او پرسیدم : چرا سوراخ سنبه های زندگی ام را انگولک می کنی و به دنبال چه می گردی؟ به من گفت : کارم تحلیل کردن است باید بدانم از او پرسیدم : با این پنج جلسه فکر می کنی اصلا به روانکاوی احتیاج داشته باشم ؟ گفت: خیلی زیاد گفت می دانم که از آمدن به اینجا راضی نیستی و برایت لذت بخش نیست اما باید ادامه دهی از آن روز تا حالا دارم به این فکر می کنم که چرا به روانکاوی احتیاج  دارم آن هم خیلی زیاد به من گفت چرا جمله هایت را هیچ وقت تمام نمی کنی و فعل آن را نمی گویی؟ راست می گفت این یکی ازعادت هایم بود . به من گفت: می خواهی همیشه مخاطبت جمله ات را تمام کند چون تو دنبال تایید دیگرانی ولی از نظر من این یک عادت است همیشه این طور صحبت می کنم به هر حال تصمیم دارم باز هم جلساتم را ادامه بدهم ولی هر وقت می روم توی اتاقش و چشمم می افتد به جعبه دستمال کاغذی که گوشه میز است فکر می کنم این مردک می خواهد اشک همه را در بیاورد و دستمال کاغذی هم آماده برایشان گذاشته است آن گوشه. خلاصه از آن دستمال کاغذی خوشم نمی آید شاید یک روز این را به او گفتم می خواهم بگویم کارتو چیست ؟ ملت می آیند پیش تو گریه کنند یا می آیند پیش تو که اشگشان را دربیاوری! به هر حال فعلا کماکان  دارم به این  فکر می کنم که چرا به روان کاوی نیاز دارم آن هم زیاد .

خستگی

آخرین سوالش این بود : به خودکشی هم فکر کردی من هم جواب دادم نه اما علاقه ای هم به زندگی ندارم بعد شروع به نسخه نوشتن کرد چهار یا پنج نوع دارو نوشت من هم مثل گاو سرم را پایین انداختم و هیچ نگفتم و از روز بعد شروع کردم به دارو خوردن . خب البته این همه دارو  را به یک جانور هم بدهند می نشیند مثل بچه آدم به زندگی اش می رسد . من از آنزیم سراتونین سر در نمی آورم اما هرچه هست چیز به درد بخوری است وگویا ارتباط مستقیمی هم با مشنگ کردان آدم دارد و این داروها کمک می کند سراتونین بیشتر ترشح کنم خلاصه این که این روزها تبدیل شدم به موجودی که سراتونین ترشح می کند مشنگ بازی در می آورد می خندد ولی به زندگی اش نمی رسد مثلا می داند که بیست روز دیگر باید پروژه پایانی را تحویل دهد یا در چند هفته آینده امتحان زبان بدهد اگر نه به سربازی می رود و از پذیرش خبری نخواهد بود اما قدرت انجام دادن هیچ کدام را ندارد و کماکان فکر می کند مدت هاست که هیچ گونه کار مثبتی انجام نداده است . احساس می کنم در زندگی مثل یابو عصاری از صبح تا شب به دورخودم می چرخم و به جایی نمی رسم یک جور حس جان کندن مثل یک دورباطل هر چی زور میزنی بازهم سر جای اولی. این روزها دچاره یک جور شادی کاذب شدم نه می توانم بگویم لذت بخش است نه می توانم بگویم آزار دهنده ترجیح می دهم با سرگرمی های کوچک خودم را مشغول کنم نه که فکر کنید سرگرمی درست و درمانی هم داشته باشم نه همین که باعث شود فراموش کنم یا کمک کند که بگذرانم فقط بگذرانم همین برایم کافی است . مثل یک آدمی که میان زمین و آسمان مانده باشد ولی به جای این که فکر کند که چه خاکی باید توی سرش بریزد سعی کند خودش را یک جور مشغول کند ولی می داند آخرش با مغز به زمین می آید یک جور حس انتظار همیشگی فقط می خواهد به آن فکر نکند یا فرامشش کند شاید هم مثل این می ماندکه داری از یک چیزی فرار می کنی اما می دانی زور زدن بیخود است وقتی میدانی آخر و عاقبتش چیست ولی بازهم می دوی هی جفتک می اندازی هی شلنگ تخته می اندازی و در نهایت فقط یک حس  برای ات باقی می ماند : خستگی

شیهه

امّا نه شیهه می کشیدم نه سُم می کوبیدم فقط می خوابیدم و باز می خوابیدم . خب آره چاره ای هم نبود یعنی کار دیگری نمی شد کرد فقط باید ادامه می دادم ولی خب این آخری ها دیگر خوابیدن هم سخت بود در واقع دیگر همه چی سخت بود می شود گفت اولین مصیبت زمانی شروع می شد که تازه می خواستم چشم بازکنم یعنی مرحله عذاب آور خوابیدن را پشت سر گذاشته بودم ولی این وسط چند ثانیه فراموشی لذت بخش هست که تبدیل به پدیده ای می شوی که زمان مندی و مکان مندی ات را از دست می دهی و هیچ مقیاسی از خودت نمی توانی متصور شوی فقط حیران نگاه می کنی .آن وقت است که تازه متوجه خودت می شوی که باید یک روز مزخرف دیگررا به شب برسانی در آن لحظه ابتدایی ترین مشکل این است که بلند شوی در واقع مانند آن است که لاشه ای را به تنهایی از داخل یک تابوت بیرون بکشی  این مواقع  بیشتر ترجیح می دهم مانند یک کرم روی زمین  بخزم تا راه بروم حتی دیگر تحمل جاذبه زمین را هم ندارم  ولی چاره ای نبود باید ادامه می دادم.