شیهه

امّا نه شیهه می کشیدم نه سُم می کوبیدم فقط می خوابیدم و باز می خوابیدم . خب آره چاره ای هم نبود یعنی کار دیگری نمی شد کرد فقط باید ادامه می دادم ولی خب این آخری ها دیگر خوابیدن هم سخت بود در واقع دیگر همه چی سخت بود می شود گفت اولین مصیبت زمانی شروع می شد که تازه می خواستم چشم بازکنم یعنی مرحله عذاب آور خوابیدن را پشت سر گذاشته بودم ولی این وسط چند ثانیه فراموشی لذت بخش هست که تبدیل به پدیده ای می شوی که زمان مندی و مکان مندی ات را از دست می دهی و هیچ مقیاسی از خودت نمی توانی متصور شوی فقط حیران نگاه می کنی .آن وقت است که تازه متوجه خودت می شوی که باید یک روز مزخرف دیگررا به شب برسانی در آن لحظه ابتدایی ترین مشکل این است که بلند شوی در واقع مانند آن است که لاشه ای را به تنهایی از داخل یک تابوت بیرون بکشی  این مواقع  بیشتر ترجیح می دهم مانند یک کرم روی زمین  بخزم تا راه بروم حتی دیگر تحمل جاذبه زمین را هم ندارم  ولی چاره ای نبود باید ادامه می دادم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s